تبليغاتX
گوڵی یاس
گوڵی یاس
مشاوره‌اي،آموزشي،فرهنگي،مديريتي،اجتماعي و...
معضلي به نام مين در سردشت

دلتان كباب مي‌شد و نفرين‌ِتان نثارِ ...اگر...

نگاهش كه مي‌كني،دلت كباب مي‌شود.او همان كودك سرزنده وپوياي ديروز است.بله،او هماني است كه يك ماه پيش قدم زنان راهرو خوابگاه شبانه‌روزي شهيد مدرس ربط را بعد از ساعات خاموشي طي مي‌كردودرس فردا را كه قرار بود امتحان پاياني‌اش برگزار شود،مسئولانه مرور مي‌كرد.آرام ،متين ودرحين حال مؤدب و خوش‌برخورد و دوست داشتني‌بود.آن پسر كاكل طلايي ديروز كه آرامش بيش از حدش معاون مدرسه را مشكوك مي‌كرد وبعضاً  پي‌گير علت آن مي‌شد،امروز به اتهام همين آرامش و احساس مسئوليت ويا شايد اتهامي ديگر؟ از نعمت چهارانگشت دست راست كه بار ها يار و مددكارش براي به دست گرفتن قلم بوده‌اند تا تكاليفش را به موقع انجام دهد،محروم گرديده است واز ناحيه‌ي چشم نيز به شدت آسيب ديده و  اكنون دست به دعائيم كه لااقل اين يكي نعمت را خداي به او باز گرداند تابار ديگر بتوانيم خود را در آيينه‌ي چشمان معصومش به تماشا بنشينيم.

پلك چشمانم به سان پرده‌ي سياهي سنگيني خودرا تحميل كرده بودندتا خواب قيلوله‌ي نيمروزي را هم‌چون روزهاي گذشته تجربه كنم كه زنگ تلفن امانم نداد،تا گوشي را برداشم آقاي خضري معاون شبانه‌روزي با صداي محزوني خبر داد كه رحمان براثر انفجار مين دچار حادثه شده وبه شدت مصدوم گرديده است.بغض گلويم را مي‌فشرد،قرار گذاشتيم تا ضمن خبر دار كردن آقاي بايزيدي مدير مدرسه و آقاي خضري مسئول امور دفتري ،به عباس‌آباد ،محل سكونت رحمان مراجعه كنيم و جوياي احوالش.

وارد روستا كه شديم؛ فتح‌الله ،دانش آموز ديروز شبانه‌روزي و امروز مقاطع بالاتر، ضمن خوش آمدگويي و تعارف اوليه ،مارا به منزل رحمان راهنمايي كرد،وارد كه شديم مادرش گفت:«به خدا به پدرش گفتم كه رحمان هنوز بدان حد نرسيده است كه چوپان بشود وآن هم براي ديگران ودر غريبي . با هر زحمتي بود پدرش را راضي كردم اما كاك... آنقدر اصرار كرد كه نظر پدر رحمان عوض شد و رحمان چوپان گله‌ي كاك ... در روستاي ملاشيخ شد».

گويا روز قبل از حادثه نيز مادر، فرزند ديگر خانواده را مأمور كرده بود كه به جاي رحمان چراي احشام را برعهده گيرد و رحمان براي گرفتن كارنامه دوباره مهمان شبانه‌روزي شود.اما از قضاي حادثه ،رحمان حاضر نشده بود كه برادر كوچكش را تنها بگذارد و اين مسئوليت سنگين را بردوش او نهدتا اينكه عصر همان روز بزي چموش اورا دنبال خود مي‌كشد ورحمان در پي او،كه ناگهان پايش به سيمي گير مي‌كند وبُمب ... بُمب ... رحمان به هوامي‌رود...

ورحماني ديگر قرباني مي‌شود.قرباني مين در سرزمين مين؟!!

خودش‌گفت:«نمي‌دانم چظور شد. به هوش كه آمدم ،خودرا داخل ماشيني يافتم كه به سرعت حركت مي‌كردوبوق مي‌زد».

«خدا رحم كردكه درست چند دقيقه بعد از انفجار، رهگذري اورا مي‌يابدوبردوش مي‌گيرد وتا رسيدن لندروري كه‌آن‌هم از خوش‌اقبالي رحمان (وآن چه خوش اقبالي بزرگي) ،از آن جاده‌ي خلوت عبور مي‌كرده،از او پرستاري مي‌كند وسپس تا بيمارستان شهر همراهي‌اش».اين‌را پدرش مي‌گفت.

 رحمان مي‌گفت:«پرستار خون صورتم راپاك كرد،دكتر را صدازدوديگر چيزي نفهميدم».«با هزار زحمت توانستم يك چشمم را باز كنم ،خودرا داخل ماشيني ديگر يافتم كه آژيرزنان در جاده‌اي پرپيچ وخم با سرعت هر چه تمام‌تر حركت مي‌كرد،درد تمام بدنم را فرا گرفته بود،هواگرم بود ،پدرم كنارم نشسته بود وگريه مي‌كردوآن طرف‌تر خانمي سفيدپوش با راننده گرم صحبت بود، با يك چشم همين‌ها را مي‌ديدم و...»

بيمارستان سردشت كه هميشه لطفش شامل حال رانندگان آمبولانس ها مي‌شودو كم‌تر بيماري را خود مي‌پذيرد تا شايد رعايت ضريب حق مأموريت رانندگان و پرستارانش را كرده باشد،رحمان را نيز هم‌چون ديگر مصدومان ازاين دست،[ظاهراً به دليل كمبود دارو و دكتر] به مهاباد شهر هم‌جوار واز آن‌جا نيز بعد از بيتوته‌اي كوتاه و انجام عمل جراحي چشم،به دليل وخيم بودن زخم چشم به اروميه اعزام مي‌كنند.از اروميه نيز مسير چند صد كيلومتري تبريز پيموده مي‌شود تا رحمان بعد از حادثه مسافتي حدود900 كيلومتر را با درد و خونريزي سركرده باشد.بيمارستان نيكوكاري تبريز گويا آخرين نقطه اتكا و اميد پدر رحمان براي باز گرداندن سلامت نسبي رحمان است.ورحمان در آنجا بستري مي‌شود.

«بيمه‌ي روستايي هم داشتيم،اما هزينه‌ها آن‌قدر بالا بود كه چند بار تصميم گرفتم كه از خير بستري شدن رحمان بگذرموبه خانمه برگردم،آخه،آهي در بساط نداشتم.... به لطف دوستان تحمل كردم .....خدارا شكربالأخره رحمان هنوز زنده است و همين كه مي‌تواند با يك چشم دنيارا دوباره ببيندوبا دست چپش،نوشتن را تمرين كند،باز جاي شكرش باقي است».

گويا بچه‌هاي كُرد،سرنوشتي جز اين ندارند و همواره هم بايد شاكر باشند.ديروز رحيم،امروز رحمان وفرداي حادثه‌ي رحمان،كاك اسماعيل بيوران و همراهش ،اسماعيل وار،مهربانانه ودرراه هيچ و فقط به جهت كم توجهي و سهل انگاري مسئولان،بايد عزيزترين اندام‌هاي خويش و اكثراً حتي شيرين ترين ها را يعني جان خويش را به  بي‌رحم‌ترين قصاب سرزمين كردستان و مردم كرد،سخاوتمندانه هديه دهند و قرباني كنند. آيا اگر شما سرپرست شبانه‌روزي بوديد ودر فرجه‌ي تعطيلات تابستاني وبلافاصله بعد از اتمام امتحانات پاياني،دانش‌آموزتان را اين‌گونه پرپرشده مي‌يافتيد،دلتان كباب نمي‌شدونفرين‌ِ‌تان را نثار هر چه مين‌گذار است،نمي‌كرديد؟!!

خدايا مددي...

آمارها نشان مي‌دهد كه مين‌هاي كاشته شده در مناطق مرزي دست كم هر هفته يك نفر قرباني مي‌گيرد كه اكثر قربانيان كودكان3 تا 18 ساله‌اند كه يونيسف نداي رعايت حقوقِ‌شان را در قالب طرح‌هاي ملي دنبال مي‌كند و قضائاً سردشت نيز در طرح جديد يونيسف قرار گرفته است و...؟؟؟

 

اين گزارشي بود مطبوعاتي كه به منظور ارائه به دانشكده‌ي خبر به عنوان بخشي از فعاليت عملي براي دريافت گواهي اتمام دوره‌ي خبرنويسي.روابط عمومي و گزارش نويسي مطبوعاتي درسال ۸۴ تهيه كرده بودم وبه مناسبت سرزبان افتادن مباحث مربوط به مين‌روبي دوباره در وبلاگم درج نمودم .

|+| نوشته شده توسط گولي ياس در ساعت 0:1 |